1 عدد در انبار
1 عدد در انبار
سید محمد صمصام (معروف به صمصام اصفهانی)، یکی از معروفترین، محبوبترین و در عین حال متفاوتترین چهرههای منبر و خطابه در تاریخ معاصر اصفهان بود. او که در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در اصفهان متولد شد و در سال 1359 درگذشت، فراتر از یک روحانی معمولی، به عنوان یک «بهلول زمان» و خطیبی با سبک «طنز متعهدانه» در میان مردم شناخته میشد.
شخصیت صمصام آمیزهای از خداترسی، صراحت لهجه، سادهزیستی مفرط و بهرهگیری از طنز و جوک برای بیان تلخترین حقایق اجتماعی و سیاسی بود.
منبرهای طنز و ساختارشکنی: صمصام بر خلاف روال سنتیِ روحانیون آن زمان، عبارات رسمی و سنگین به کار نمیبرد. او روی منبر با زبان تودهی مردم، مزاح، متلک و شوخیهای گزنده صحبت میکرد؛ اما تمام این شوخیها بستر و هدفی اخلاقی یا انتقادی داشتند.
مرکب خاص (اسب و قاطر): یکی از تصاویر ماندگار صمصام در ذهن مردم اصفهان، تردد او در شهر با اسب یا قاطر بود. حتی در روزگاری که اتومبیلها خیابانهای اصفهان را پر کرده بودند، او همچنان با اسب خود به مجالس روضه میرفت که این خود نوعی اعتراض نمادین به تجملگرایی و مدرنیتهی وارداتی بود.
شجاعت و صراحت در انتقاد: او از هیچکس ابایی نداشت. در دوران حکومت پهلوی، به راحتی شاه، مسئولان مملکتی، خانها و حتی راه و رسم اشتباه برخی از همصنفان خود (روحانیون) را با زبان طنز و کنایه به نقد میکشید. مأموران ساواک بارها او را احضار کردند، اما به دلیل محبوبیت شدید میان مردم و اینکه او را مجنون یا «بهلول» قلمداد میکردند، کمتر به او سخت میگرفتند.
سادهزیستی و کمک به محرومان: صمصام زندگی بسیار سادهای داشت. عبای کهنه میپوشید و مبالغی را که مردم یا بانیان مجالس به او میدادند، در همان مسیر بازگشت بین فقرا، نیازمندان و کودکان تقسیم میکرد و چیزی برای خود باقی نمیگذاشت.
حکایات متعددی از حاضرجوابیها و رندیهای او در فرهنگ عامه اصفهان نقل میشود:
حکایت رضا شاه: میگویند در دورانی که رضا شاه دستور کشف حجاب و تغییر کلاهها را داده بود، صمصام روی منبر گفت: «قدیمها اگر کسی کار اشتباهی میکرد، میگفتند کلاهت را بگذار قاضی؛ حالا با این کلاههای لبهدار جدید (شاپو)، آدم چطور کلاهش را بگذارد قاضی؟ سایهبانِ کلاه نمیگذارد آدم روی حق را ببیند!»
حکایت اسب صمصام و ماشین شهرداری: روزی مأمور شهرداری به او میگوید چرا با اسب در شهر میگردی و خیابان را کثیف میکنی؟ صمصام بلافاصله پاسخی میدهد که طعنهای به فساد اداری آن زمان بود: «حیوان من فقط همین یک کار را میکند، اما بعضی از آدمهای شما کل شهر را کثیف و غارت میکنند و کسی به آنها چیزی نمیگوید!»
سید محمد صمصام در آبان ماه 1359 بر اثر تصادف با خودرو (در حالی که سوار بر مرکب همیشگیاش بود) درگذشت. تشییع جنازه او به یکی از پرجمعیتترین و عجیبترین تشییع جنازههای اصفهان تبدیل شد؛ چرا که از همه قشرها، از مذهبیهای سنتی گرفته تا لوطیهای محلی و مردم عادی، در تشییع پیکر این روحانی مردمی شرکت کردند. پیکر او در قبرستان تخت فولاد اصفهان (تکیه لسانالارض) به خاک سپرده شد.
در سالهای اخیر، کتابها و مستندهای متعددی درباره زندگی و حکایات او منتشر شده است که از معروفترین آنها میتوان به کتاب «بهلول اصفهان» اشاره کرد که به جمعآوری خاطرات و منبرهای او پرداخته است. صمصام نمونهای درخشان از «رندیِ عارفانه» در فرهنگ ایرانی بود که با سلاح خنده، به جنگ ریاکاری و ستم میرفت.
| مترجم | |
|---|---|
| گرداورنده | |
| ناشر | |
| سال نشر | 1372 |
| نوبت چاپ | نخست |
| اندازه | وزیری |
| شماره برگ | 48 ( مصور ) |
| کیفیت | بسیار خوب |
1 عدد در انبار
سوالات متداول - شماره تماس پشتیبانی 09133252344